تبليغاتX
گروه فرهنگی هنری سبکبالان

آب شنگولي

به نوشيدني خوش‌طعم مثل كمپوت سيب و گلابي،‌ گيلاس و آلبالو، نوشابه و مايعات خنك و مطبوعي كه در هواي گرم وقتي كه از آسمان گويي آتش مي‌باريد بچه‌ها را به وجد مي‌آورد و با نوشيدن آن به اصطلاح سرحال و شنگول مي‌شدند گفته مي‌شد خصوصاً در هنگامي كه عمليات بود و در راهپيمايي‌هاي بعضاً هفت تا هشت ساعته و زماني كه روز بالا مي‌آمد و جز خاكريز و چاله چوله‌هاي ناشي از انفجار و چفيه‌اي كه بر سر مي‌كشيدند هيچ سرپناه و سايباني نبود اين نوشيدني به كمك آنها مي‌آمد.

منبع :کتاب اصطلاحات ج2

+ نوشته شده توسط سجاد و میثم در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت 0:20 |

 

 

 


پيك عشق

يازده سال از شهادت عبدالحسين مي‌گذشت و بار زندگي و بزرگ كردن چند بچه با حقوق كم، بر دوشم سنگيني مي‌كرد. نزديك عيد بود و خلاصه من مانده بودم و كلي قرض كه از آشنايان و دوستان گرفته بودم. هر چه سعي به قناعت داشتم، باز هم مشكل قرض‌ها بسيار خودنمايي مي‌كرد. يك روز با دلي پر از غصه رفتم سر خاك عبدالحسين و شروع كردم به درد دل كه: «شما رفتي و من و بچه‌ها را با يك كوه مشكل تنها گذاشتي. اي كاش يك جوري از دست اين قرض‌ها راحت مي‌شدم.» وقتي از بهشت رضا (ع) باز مي‌گشتم، آرامش عجيبي سراسر وجودم را فرا گرفته بود، گويي چيزي در درون، مرا به حل مشكلات اميد مي‌داد. ايام عيد بود كه زنگ خانه به صدا درآمد. پسرم، حسن را فرستادم تا در را باز كند وقتي برگشت چهره‌اش برافروخته شده بود و با لكنت مي‌گفت: آقا! آقا! وقتي رفتم بيرون با صحنه‌اي مواجه شدم كه احساس كردم در اين دنيا نيستم. باورم نمي‌شد، مقام معظم رهبري از در حياط به داخل تشريف آورده بودند و بعد از آن وارد اتاق شدند. شوق و حال آن لحظات واقعاً وصف ناشدني است. نزديك يك ساعت از محضرشان استفاده كرديم و ايشان از خاطرات خود با شهيد برونسي گفتند. به جرأت مي‌توانم بگويم در آن لحظات بچه‌هايم ديگر احساس يتيمي ‌نمي‌كردند. در ميان حرفها، صحبت از مشكلات شد و من قضيه قرض‌ها را خدمت ايشان عرض كردم بسيار راحت‌تر و زودتر از آنچه فكر مي‌كردم مسأله حل شد.

منبع :پرونده شهيد برونسي
راوي : همسر شهيد  

+ نوشته شده توسط سجاد و میثم در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت 0:10 |

كربلا، كربلا نبود

يکي از بچه‌ها با شور و هيجان مي‌گفت: صدام تمام فرماندهانش را جمع کرد و گفت: مطلب مهمي را مي‌خواهم با شما در ميان بگذارم الان چند سال از جنگ ما با ايران مي گذرد، حسرت به دل من ماند که شما يک بار چند اسير بسيجي با خودتان بياوريد من تصميم گرفته‌ام اين طلسم را هر طور شده بشکنم و به کسي که بتواند از عهده اين مهم برآيد جايزه خوبي بدهم. جلسه تمام شد عصر همان روز صدام در کمال ناباوري ديد که يکي از درجه‌داران با ميني‌بوسي پر از بسيجي جلو ستاد فرماندهي ترمز کرد. بله اشتباه نمي‌کرد همه بسيجي، بي‌ترمز و خط‌شکن بودند. صدام دستي به شانه درجه‌دار زد و گفت: احسنت، احسنت خب حالا بگو ببينم چطور توانستي دست به چنين شکاري بزني؟درجه‌دار اداي احترام کرد و گفت:«قربان رفتم پشت خاکريز، در ماشين را باز کردم و ايستادم روي رکاب و داد زدم :‌کربلا، کربلا! در يک چشم به هم زدن ميني‌بوس پر شد، تازه خيلي بيشتر از اينها بودند،‌نتوانستم بياورم يعني ميني‌بوس جا نداشت».

منبع :ماهنامه طراوت شماره 16 صفحه 20

+ نوشته شده توسط سجاد و میثم در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت 0:3 |

بهترین تم های گوشی  سونی اریکسون  را  از لینک های 

  زیر

 دریافت کنید(روی مدل مورد نظر کلیک کنید وتم مورد نظر را 

 انتخاب کنید) 

Sony Ericsson New Thems 

F500i

J200i 

J300i

K300

K500

K500i

K508

K508i

K600i

K610 

K700c

K700i

K750i 

K790 

K790i

K800

K800i

S700 

S700i

S710 

T610 

T616

T618 

T628

T630 

T637

W550i

W700i

W800i 

Z1010 

Z600 

Z608 

p990  

p990i

+ نوشته شده توسط سجاد و میثم در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 و ساعت 23:44 |